| 7 نامزد نهایی کتاب سال شعر جوان معرفی شدند |
خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: فرهنگ و ادب - ادبیات
هفت نامزد نهایی کتاب سال شعر جوان (جایزهی قیصر امینپور) معرفی شدند.
به گزارش بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، محمدرضا عبدالملکیان - دبیر سومین دورهی کتاب سال شعر جوان (جایزهی قیصر امینپور) - اعلام کرد: ضیاء موحد، محمدعلی بهمنی، ساعد باقری و حافظ موسوی، چهرههای شاخص شعر و ادبیات، به عنوان داوران مرحلهی نهایی کتاب سال شعر جوان، از هفتهی گذشته، کار بررسی 21 اثر راهیافته به مرحلهی نهایی را آغاز کردند که پس از برگزاری چهارمین جلسهی داوری، هفت اثر را به عنوان نامزدهای کتاب سال شعر جوان معرفی کردند.
او اسامی این کتابها را به ترتیب حروف الفبا به این شرح اعلام کرد: «از پنجرههای بیپرنده» (علیرضا بدیع)، «بیخوابی عمیق» (محمدمهدی سیار)، «پارو زدن در خاک» (داریوش معمار)، «دالان حاج مختار پلاک 9» (مجید سعدآبادی)، «دروغهای مقدس» (حامد ابراهیمپور)، «دنیا از ما چشم برنمیدارد» (الهام اسلامی) و «نیزن، جذامی و باد» (سعدی گلبیانی).
عبدالملکیان افزود: این آثار طی هفت برنامهی مستقل از روز 18 تا 25 آبانماه با حضور صاحبان نظر و علاقهمندان معرفی و نقد و بررسی خواهند شد و همزمان با نشستهای یادشده، نمایشگاه تخصصی شعر و مسابقهی کتابشناسی از 18 تا 25 آبانماه در محل دفتر شعر جوان، واقع در خیابان شهید کلاهدوز، نبش خیابان شهید نعمتی دایر خواهد بود.
مراسم پایانی و معرفی کتاب سال شعر جوان در روز 28 آبانماه از ساعت 16:30 تا 20 در خانهی هنرمندان ایران، سالن بتهوون برگزار میشود.
عرض شود که جلسه ی نقد و بررسی مجموعه ی "از پنجره های بی پرنده" از ساعت ١۶ الی ١٩ روز دوشنبه برابر 25 آبانماه در محل دفتر شعر جوان، واقع در خیابان شهید کلاهدوز، نبش خیابان شهید نعمتی برگزار خواهد شد.
به امید دیدار شما.
غزلی که با هم می خوانیم در دفتر "از پنجره های بی پرنده" آمده است:
دبير سومين جشنواره کتاب سال شعر جوان گفت : 21 اثر به مرحله نهايي سومين دوره کتاب سال شعر جوان راه يافتند. |
از ملک ادب حکم گزاران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند..
شاهنامه موسیقی ایران بی رستم شد. استاد پرویز مشکاتیان نت آخر را در بیداد نواخت... روحش قرین حضرت عشق بادا!
روشن به خاطر دارم آخرین مرتبه ای را که استاد مشکاتیان از تهران به زادگاه خود یعنی نیشابور آمده بود و زیر درخت گیلاس آزادرای خانه قدیمی مان، کنار حوض لبالب از ماه و ماهی داشت آخرین کاست های منتشر شده اش از جمله مقام صبر را پشت نویسی می کرد تا به پدرم هدیه دهد. من آن سال ها تازه شعر را یافته بودم و از همان ابتدا ابهت و جنم استاد که ما عمو -پرویز صدایش می کردیم- به گونه ای بود که به چشم یک اسطوره نگاهش می کردم. در همان آخرین دیدار گردن زخم بسته ی استاد توجهم را جلب کرد. می دانستم که عمو پرویز به دلیل نوازش بیش از اندازه ی سنتور و این که هنگام نوازش به وجد می آید غرق عرق می شود. می دانستم که دور تا دور گردن عمو پرویز به این دلیل کبره بسته است. در همان عالم کودکانگی با خود می گفتم مگر می شود هنرمندی با این پایه تا این مایه برای فرهنگ و مردم اش از جسم بگذارد و از جان بگذرد؟ هنر چارچوب پذیر نیست و هنرمند محصور قالب های سفارشی این و آن نمی شود. و همین است که در رسانه ها با رخداد چنین فاجعه هایی انگار نه انگار که آب از آب تکان خورده. انگار نه انگار که بخش اعظمی از فرهنگ و هنر سره ی ما دفن شده است. انگار نه انگار کوهی از ادب ما برای همیشه جلای وطن کرده ست. امروز با خود می گویم هنرمندی نستوه چون استاد مشکاتیان با چه امیدی می توانست از جسم و جان مایه بگذارد در حالی که پشت میز نشینان به گفته ی خودشان در برنامه های پیش رو نیز کما فی السابق هیچ اولویتی برای موسیقی آزاد اندیش ندارند.
به هر تقدیر استاد پرویز مشکاتیان هم این روزگار دون را برنتافت و سرانجام ظهر امروز در سن 54 سالگی از خواب تلخ دنیا به خواب شیرین ابدی فرو رفت تا به رساترین زبان بیداد برآورد که: تفو بر تو ای چرخ گردون تفو!
آری! به دو نیشابوری هم عصرم می بالیدم! یکی ترک تن کرد و دیگری ترک وطن! تا خدا به ما رحم کند.
این مرثیه به ظاهر عاشقانه تقدیم به ملت مظلوم غزه، لبنان، عراق، افغانستان، کره جنوبی و هر آرامگاهی که با مردمانش چون مردگانش برخورد می شود و با یاد استاد آزاداندیش پرویز مشکاتیان:
من نبودم آن که از من در خیالت ساختی
پس تو هم چون دیگران چندان مرا نشناختی
سرنوشت قهرمانی مثل من این قصه نیست
راوی من! داستانت را چه بد پرداختی
***
سبز بودم –چون صدای کاج در میدان تیر-
بیرق از پیراهن خونین من افراختی
دل خور از دشنام دشمن نیستم! وقتی تو نیز
جای دست دوستی خنجر به سویم آختی
تا چه قانون جدیدی کشف خواهد شد؟ مرا
مثل سیبی نیم بسمل بر زمین انداختی
روزگار از چهره ات روبند برمی افکند
کنیه اش سهراب بود آن کس که سویش تاختی
خیل بیدق ها دمار از شاه درمی آورند
باز هم این بازی پر ماجرا را باختی
علیرضا بدیع
بعدالتحریر: خبر موثق است که طبق جلسه ی امروز در شورای شهر که با حضور مقامات محلی و مسئولین ذیربط برگزار شده ست مقرر گردید که پیکر روانشاد استاد پرویز مشکاتیان به منظور دفن به نیشابور منتقل و روز شنبه 4 مهر ماه 1388 در باغ آرامگاه عطار نیشابوری دفن گردد.
گفتنی ست که مراسم تشییع آن بزرگوار ساعت 9 روز شنبه ی مذکور و از روبروی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور برگزار خواهد شد.
- "به کجا چنین شتابان؟"
گون از نسیم پرسید.
علامه محمدرضا شفیعی کدکنی هم ترک وطن کرد. و این یعنی پاره ی سترگی از فرهنگ و ادبیات ما از کف رفت. برای من که همشهری استادم و منش ایشان را به عنوان الگو پیش چشم نهاده ام این ضایعه ی تاسف بار جبران نخواهد شد.
- "دل من گرفته زین جا،
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟"
چهارشنبه شب طبق وعده ی قبلی و به دعوت ایشان قرار بود خدمت شان برسم. آن شب جناب مرتضی کاخی نیز به منزل استاد دعوت شده بودند و به گفته ی جناب کاخی قرار بود راجع به پاره ای مسایل از جمله انتقال کتاب خانه ی شخصی استاد به دانشگاهی که بنده در آن مشغول هستم (آزاد واحد نیشابور) مذاکره نمایند. خلاصه این که می دانستم استاد همیشه برای ثانیه ها ارزش بسیار قایل اند خاصه این که فردا شب نیز عازم سفر به آمریکا هستند و چمدان ها را بسته، وسایل را جمع و جور نموده و کتاب ها برای انتقال به نیشابور بسته بندی نموده اند. پس علی رغم میل بسیار برای دیدار ایشان تماس گرفته و عرض کردم که به رغم عطش فراوان برای دیدار با جنابعالی ترجیح می دهم در فرصتی مناسب تر خدمت برسم.
استاد قدردانی فرموده و زمان کم و عطش بسیارشان برای تحصیل علم را به گرسنه ای تشبیه نمودند که تنها چند قران در چنته دارد.
- "همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم..."
آن شب تا صبح بیدار بودم. شاید اگر کمی خودخواه تر بودم بی در نظر داشتن موقعیت اضطراری ایشان خدمت می رسیدم.
- "به کجا چنین شتابان؟"
- "به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم."
به هر تقدیر استاد مرحمت فرموده و این 5 جلد را که از آخرین کتب پژوهشی شان به شمار می رود، نوشته و به عنوان هدیه برای بنده فرستادند:
1- دفتر روشنایی، بایزید یسطامی – انتشارات سخن
2- نوشته بر دریا، ابوالحسن خرقانی _ انتشارات سخن
3- چشیدن طعم وقت، ابوسعید ابوالخیر _ انتشارات سخن
4- حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر _ انتشارات سخن
5- غزلیات شمس تبریز (مولانا جلال الدین محمد بلخی) _ مقدمه، گزینش و تفسیر محمدرضا شفیعی کدکنی _ انتشارات سخن
کتاب ها که توسط دوست مهربانم جناب بیات به دستم می رسد، پر باز می کنم درست مثل همین کتاب و پرواز می کنم چون هواپیمایی که قرار بود فردای آن شب تهران را به مقصد ایالت نیوجرسی ترک کند. از سویی ناخودآگاه بغض ام ترک می خورد و با چشمانی ابری زیر لب زمزمه می کنم:
- "سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران،
برسان سلام ما را."
بنده هم به نوبه ی خویش این اتفاق ناخوشایند را به جامعه ی ادبی، نخبگان و مسئولین محترم تسلیت عرض می کنم.
دوم این که:
| ||||||||
|
به گزارش پایگاه خبری حوزه هنری، در مراسم اختتامیه این جشنواره آرای هیات داوران به این شرح اعلام شد: اسامی برگزیدگان بخش شعر جشنواره هفتم «مینودر» به این شرح اعلام شد: نفر شایسته تقدیر شعر نو: سید رسول پیره از تهران، نفرات سوم شعر نو: حسین رضایی از خراسان رضوی، علی اسداللهی از تهران، نفرات دوم شعر نو: سمانه عابدینی از تهران، حافظ عظیمی از تهران، نفرات اول شعر نو: حسین مرادی از سیستان و بلوچستان، سجاد صوری از همدان. نفرات شایسته تقدیر شعر کلاسیک: وحید برزگر از چهار محال و بختیاری، محمد رفیعی از قم، نفرات سوم شعر کلاسیک: علیرضا رجبعلی زاده از اصفهان و حسین جنت مکان از سمنان، نفر دوم شعر کلاسیک: علی ثابت قدم از اصفهان، نفر اول شعر کلاسیک: علیرضا بدیع از خراسان رضوی. گفتنی است، هفتمین جشنواره شعر و داستان جوان «مینودر» با حضور شعرا و داستان نویسان جوان از سراسر کشور و به همت مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری 28 و 29 مرداد در تالار سوره برگزار شد. |
سوم این که:
همان گونه که پیش ترها نیز عرض کردم سومین مجموعه بنده که گزیده اشعار است توسط انتشارات تکا و با نام گنجشک های معبد انجیر روانه ی بازار شد:
گنجشک های معبد انجیر
گزیده اشعار علیرضا بدیع
ناشر: نشر تکا (توسعه کتاب ایران)
چاپ اول: تهران 1388
شمارگان: 8000 نسخه
بها: 1600 تومان
160 صفحه – 82 غزل و 4 چارانه
علاقه مندان برای تهیه ی این مجموعه می توانند به نشانی زیر مراجعه نمایند:
تهران/ خیابان انقلاب/ خیابان فلسطین/ بین فلسطین و صبای جنوبی/ موسسه انتشارات های فرهنگی و هنری ایران/ کتابفروشی تکا.
و یا با شماره تلفن زیر تماس حاصل فرمایند:
02133982001
و در پایان با هم غزلی از این مجموعه می خوانیم:
بهكبريتنيمهسوز ديارم
دكتر محمدرضا شفيعيكدكني
كهنسباشميرسد بهدرختانسترگ
«كوچهباغهاينيشابور»
كبريتهاي سوخته در سطل آشغال عينا شبيه شاعر از سر گذشتهاند
تا پيك نيك بدقلقيشعلهور شود، لبّيك گفتهاند و سپس در گذشتهاند
كبريت نيز، پشت تريبون قوطياش خواندهست بارها غزل از جنس روشني
البتّه عرض ميكنم اين هر دو جان به كف از خير زندگاني بيشر گذشتهاند
كبريت نيمهسوز ـ كه ماييم ظاهرا ـ، بر شانهاشرسالت سنگين روشنيست
كبريتها كلاساكابر نرفتهنيز، از رهبر و امامو پيمبر گذشتهاند
تصريحميكنم متشاعر زياد هست؛ از جمله: حاج حضرت فندك! كه گاه گاه
از روی گاز معده بيانيه ميدهد ـ اين واعظان نرفته به منبر، گذشتهاندـ
* * *
يكقوطي مكعب و يك سيخ سوخته يك گور و نعش شاعر و لبهاي دوخته
اينهر دو، متهم به گناهي مشابهاند: از چارچوب خويش فراتر گذشتهاند...
علیرضا بدیع
شهيد اول بوسه!
مگر كه خون من است اين كه مي شود نوشت؟
كه پيك اولش اين گونه برده از هوشت
كليددار تويي اي نگاهبان بهشت
بگير دست مرا و ببر به آغوشت
كشيده اي به ظرافت كمان ابرو را
به قصد جان من و خلق تا بناگوشت
سياه بخت تر از موي سربه زير تو شد
هر آن كسي كه سرش را نهاد بر دوشت
شهيد اول اين بوسه ها منم... برخيز!
نشان بزن به لب آخرين كفن پوشت...
علیرضا بدیع
سلام
سومین مجموعه غزل هام با نام "گنجشک های معبد انجیر" روانه ی بازار شد.
این مجموعه ی ١٥٨ صفحه ای در برگیرنده ی ٩٦ غزل است که ٤٥ غزل آن پیش از این در مجموعه ی نخست ام یعنی "حبسیه های یک ماهی" منتشر شده بودند. تعدادی دیگر نیز از غزلیات این مجموعه ٥ ماه پیش از این در مجموعه ی "از پنجره های بی پرنده" به دست اهل بیت رسیده اند. تعدادی نیز از غزل ها نخست بار است که به کام تان چکیده می شود. امید که خوش بیاید.
گفتنی ست که علی رغم گفته ی بسیاری از سایت ها از جمله نوید شاهد که این مجموعه را مناسبتی خوانده بودند باید به عرض برسانم که جز ۵ غزل مناسبتی، مابقی غزل ها از نظر محتوا آزاد بوده و متاسفانه نمی توان این اثر را به مناسبتی خاص که این سایت ها عنوان نموده اند پیوند داد.
دوستان برای تهیه ی این مجموعه که به همت انتشارات تکا (توسعه کتاب ایران) با قیمت ١٦٠٠ تومان منتشر شده است می توانند به نشانی زیر مراجعه نمایند:
تهران: خیابان انقلاب/ خیابان فلسطین/ بین فلسطین و صبای جنوبی/ موسسه سازمان های فرهنگی هنری ایران/ انتشارات تکا.
سلام دوستم!
ديري ست كه از دشنه و دشنام به دورم
من ماهي خو كرده به اين تنگ بلورم
از دوستي دشمن و از دشمني دوست
گهواره ي لذت شده چون ذلت گورم
***
پرورده ي نازم؛ چه نيازم به پري ها؟
حالا كه خود ماه در افتاده به تورم
پيشاني ات اي دوست جهان تاب تر از پيش
آيينه ي مصداقم و وابسته ي نورم
نه غوره، نه انگور! شرابم بكن اي عشق!
يا بي نمكم اين همه يا آن همه شورم
اي آينه! هم صحبت من باش كه ديري ست
بي سنگ صبور است دل تنگ صبورم
علیرضا بدیع
6/5/88
توی اتاق عمل دکتر بی هوشی خواست به چیزهای خوب فکر کنم. خوب سوال ندارد که! من به تو فکر کردم. خواستم داد بزنم که آقای تیغ! نیازی به این ماده های بی هوشی زای به درد نخور وارداتی نیست. من همین که به او فکر کنم از هوش می روم. اما انگار کمی دیر به این فکرافتاده بودم... هنوز داشتم با پرستار ها بلند بلند می خندیدم که سرم سبک شد و رفتم گوشه ای از سقف نشستم تا کارم تمام شود. راستش به عادت کودکی دستم را زده بودم زیر چانه ام و ته مدادم را می جویدم. سعی داشتم غزلی بنویسم اما بی فایده بود انگار. حوصله ام داشت سر می رفت که کار تمام شد. در ریکاوری به خودم آمدم و سخت گریستم.. شنیده بودم که هر که در ریکاوری آن چه را که در عالم واقع نمی تواند بر زبان می راند... شنیده بودم و حالا می دیدم. کاش امکانش بود تصویر لحظه ی به هوش آمدنم را کنجی از این صفحه ی مجازی می گذاشتم تا شما هم بدانید شاعر عملی! تان چه حرف هایی برای گفتن دارد و توان گفتنش نیست...
غزل زیر را در حال و هوایی بین هوش و مدهوشی و هذیان فریاد زده ام...
"در کلبه ای به نام اتاق عمل"
و عشق آمد و با شوق انتخابم کرد
مرا که شهر کر و کور ها جوابم کرد
سمند نقره نل اش را شبانه زین کردیم
گرفت دست مرا، پای در رکابم کرد
و عشق چشم مرا بست و مشت من وا شد
و عشق بود که وابسته ی نقابم کرد
مرا به جنگلی از وهم و نور و رؤیا برد
میان کلبه کمی ورد خواند و خوابم کرد
و عشق هیات دوشیزه ای اصیل گرفت
سپس به لهجه ی فیروزه ای خطابم کرد
کنار شهوت شومینه سفره ای گسترد
نشست پیشم و شرمنده ی شرابم کرد
دو تکه یخ ته هر استکان می انداخت
و عشق بر لبم آتش نهاد و آبم کرد
گرفت دست مرا در سماع بی خویشی
و چند سال گرفتار پیچ و تابم کرد
و عشق دختری از جنس شور بود و شراب
خمار بودم و با بوسه ای خرابم کرد
***
و عشق آمد و دستور داد: حاضر شو!
در این کویر نمان چشمه ای مسافر شو!
و عشق بغض مرا از نگاه خیسم خواند
گرفت زندگی ام را و گفت: شاعر شو!
و عشق خواست که این گونه در به در باشم!
كه ابر باشم و يك عمر در سفر باشم!
علیرضا بدیع
سلام. راستی دوستان هنوز زنده ام!
سلام دوستان
۱۲ ساعت دیگر عملی در پیش دارم و نیازمند دعای خیرتانم...
آخر این هفته نیز عملی دیگر...
غزلی بخوانیم با هم تازه چون حلوا منتها کمی تلخ...
این حلوای تلخ نذری ست. نذر همو که می دانیم...
شهيد عشقم و ...
اگر تمام جهان رو به من قیام کند،
نمی شود که ازین سرزمین جدام کند
حرام باد به آن جنگجو حریم وطن
که در ضیافت خون فکر ننگ و نام کند
به روز واقعه بردار ابروانت را
که هر که آمده شمشیر در نیام کند
مگیر حال مرا تلخ روی من! که شراب
به کام دُردکشان خویش را حرام کند
شهید عشقم و در خورد دیدنت؛ مؤمن
پس از ادای تشهد به حق، سلام کند...
علیرضا بدیع
دوستان برای تهیه ی مجموعه شعر از پنجره های بی پرنده به نشانی های زیر مراجعه نمایند:
مشهد: پشت باغ نادری/ کوچه شهید خوراکیان/ مجتمع گنجینه ی آفتاب/ کتاب آفتاب
تهران: روبروی دانشگاه تهران- پاساژ فروزنده - انتشارات خانه ی شاعران
نیشابور: خیابان ایستگاه/ کلبه کتاب کلیدر
دوستانی که مایل به دریافت کتاب هستند به صورت کامنت ابراز بفرمایند تا در خدمت شان باشیم.
تلفن بنده: ۰۹۱۵۳۵۲۹۳۶۳
تلفن ناشر: ٠٩١٢١۴٩۴٣٠٢
یا عشق تا عشق!
سلام دوستان
سكوت هميشه هم نشانه ي رضايت نيست..
غزلي نوشته ام تا كمي دلم خالي شود باشد كه شما نيز دست پر به خانه بازگرديد...
تسبيح اشك
آوخ ازين زمانه كه هر دوست دشمن است
آه كدام آينه بر دامن من است؟
هم از تو در گريزم و هم از تو ناگزير
دامن به دست دارم و دستم به دامن است 1
چشمم به هرم اشك دلت نرم كرد و اين
تاثير آه گوشه نشينان در آهن است
گفتم به اشك؟ بر مژه ام ردَ اشك نيست
تسبيحْ پاره اي ست كه در بند سوزن است
كنكاش كن دليل جوان مرگي اش چه بود؟
اين گل جز اين كه خون هزارش به گردن است
تفكيك كن به چشم من اغيار و يار را
چشمم به انتخاب تو اي عشق روشن است
عليرضا بديع
10/4/1388
۱. دامن به دست داشتن كنايه از فرار نمودن از كسي يا چيزي ست.
دوستان برای تهیه ی مجموعه شعر از پنجره های بی پرنده به نشانی های زیر مراجعه نمایند:
مشهد: پشت باغ نادری/ کوچه شهید خوراکیان/ مجتمع گنجینه ی آفتاب/ کتاب آفتاب
تهران: روبروی دانشگاه تهران- پاساژ فروزنده - انتشارات خانه ی شاعران
نیشابور: خیابان ایستگاه/ کلبه کتاب کلیدر
دوستانی که مایل به دریافت کتاب هستند به صورت کامنت ابراز بفرمایند تا در خدمت شان باشیم.
تلفن بنده: ۰۹۱۵۳۵۲۹۳۶۳
تلفن ناشر: ٠٩١٢١۴٩۴٣٠٢
یا عشق تا عشق!
به مرتضي اميري اسفندقه
قصيده واره درنگ
هر آینه آیینه و هر آینه سنگم
هم سنگم و هم آینه.. من نام ام و ننگم
از اصل خودم دورم و با وصل تو مغرور
من نایم و نیزارم! من ماه و پلنگم!
تا موعد جوشش برسد چلّه گزیدم
من خوشه ی انگورم و در حال درنگم
با آب به آیینم و با صخره به تسخر
هم مرد قلمدانم و هم مرد تفنگم
همسایه ی عطّارم و از تیره ی تاتار
پر می شود از ساچمه ی واژه فشنگم
عصيان گر و بدخلق چونان كرگدني پير
با دشمن اگر صلح كنم با كه بجنگم؟
همزاد پري هايم و از آدميان دور
آنسان كه كس آسان بنياورده به چنگم
از "سوره ی انگور" لبالب شده جانم 1
نی سرخوش مشروبم و نی نشئه ی بنگم
من نورم و غم نیست که در سیر سماوات
در چشم بلورین بدنان رنگ به رنگم
اسفندقه دریاب که دلگیرم و دلتنگ
انگار که پیراهن دنیا شده تنگم
از شهر دل آزرده و از جمع گریزان
چون برگ به امید نسیمی کله ونگم
با قصّه ي تكراري اش افسون نشوم تا
آگاه به افسانه ی این شهر فرنگم
آزرده ام از دشمن و افسرده ام از دوست
تقدير عجين كرده به هم شير و شرنگم
از زندگي بي همه كس خير نديديم
كي مي رسي اي مرگ؟ تو را گوش به زنگم
عليرضا بديع
1- نام مجموعه شعر اخير عليرضا قزوه
سلام
به روز واقعه بردار ابروانت را
برای دلبری آماده کن کمانت را
نگاه من پی معماری نوین تنت
به کشف آمده تاریخ باستانت را
رسیده تا کمرت گیسوان و می ترسم
میان خرمن مو گم کنم میانت را
ندیده وصل طلب کردم! این زمان چه کنم؟
علی الخصوص که دیدم تن جوانت را
من از دهان تو در حیرتم که از تنگی
خدا چگونه به جسمت دمیده جانت را؟!
به یمن چشم تو شاعر شدن که آسان است
منم پیامبری راستین، زمانت را
دو آیه آینه بر من بخوان! که تذکره ها
رسانده اند به جبریل دودمانت را
گرفته ام به غزل پیشی از چکاوک ها
تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را
علیرضا بدیع
14/9/87
غزل ۱۰۱
تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی..
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و اکلیل به آفاق بپاشی!
ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی..
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..
علیرضا بدیع
سلام
خطبه ی این پست به نام عشق(ع) است. پس من می خوانم، شما در سماع آیید:
قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق!
یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق
با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان
آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق
ترسم که در سماع کشانم قنوت را
وقتی که قبله گاه تو باشی، امام عشق
از رکعت نخست در افتاده ام به شک
در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق
سی پاره ی حضور مرا چله بست شو
قرآن به سر بگیر و بگو: والسلام عشق...