بعدالتحریر:

عکس بالا تصویر توضیح و پوزش ضمیمه جیم روزنامه خراسان است. شرح ماوقع در لینک های زیر آمده است.
دیشب نیشابور سفیدپوش شد. اولین برفی بود که مزار علی نجفی به چشم می دید. ساعت از ۱ نیمه شب گذشته بود. برف بود و کولاک. من بودم و گورستانی در برف. خلاصه علی را بیدار کردم و دو نفری تا دیرگاه ضجه زدیم.
سلام
ابتدا غزلی تازه بخوانید از بنده ی ناچیز:
غیر شیدایی مرا داغی به پیشانی نبود
من که پیشانی نوشتم جز پریشانی نبود
همدمی ما بین آدم ها اگر می یافتم
آه من در سینه ام یک عمر زندانی نبود
دوستان رو به رو و دشمنان پشت سر
هرچه بود آیین این مردم مسلمانی نبود
خار چشم این و آن گردیدن از گردن کشی ست
دسترنج کاج ها غیر از پشیمانی نبود
چشم کافرکیش را با وحدت ابرو چه کار؟
کاش این محراب را آیات شیطانی نبود
***
من که در بندم کجا؟ میدان آزادی کجا؟
کاش راه خانه ات این قدر طولانی نبود..
علیرضا بدیع
تعدادی از مخاطبان ارجمند به منظور تنویر اذهان تقاضایی داشتند. خطاب به این دوستان عرض شود که علاوه بر جوابیه ی بنده به خودزنی یکی از دوستان، فردا پنج شنبه (۸ بهمن ماه) اصلاحیه ی روزنامه خراسان در ضمیمه جیم منتشر خواهد شد. شرمندگی اش باشد برای خواستارانش!
بلاخره امروز برف روسپیدمان کرد..
آری
زمستان می رود و روسیاهی اش به ذغال می ماند..
با شعری از زنده یاد علی نجفی به پایان می اندیشم:
" دیشب در خواب کسان ما زنده بودند
گرد چراغ نشسته بودیم
دهکده ی دوری بود
برف باریده بود
و تو هنوز درآغوش مادر
کودکی دو ساله بودی"
زنده یاد علی نجفی
یا حق!
جوابیه ای به محمد نصرآبادی برای دفاع از آزادی اندیشه
"چَکی به موچکی"
پناه می برم از جهل عالمی به خدای
که عالم است و به مقدار خویشتن جاهل
به باور من پاسخ ابلهان همیشه هم خاموشی نیست! از طرفی همواره هم نمی توان پاسخ دشنام را با مهر داد. چرا که گاه طرفی که رو به روی شما ایستاده است شیرین عقل تر از این حرف هاست که معنای لبخند و سکوت شما را درک کند.
این پیش کلام را داشته باشید تا بپردازیم به اصل ماجرایی واهی که داستانکی ست تخیلی- فضایی و بافته ای موهوم اثر داستانک بافی گم نام به اسم محمد نصرآبادی. شایان ذکر است که نامبرده در پهنه ی شعر اندکی ذینفع نبوده و بالطبع در این مبحث جای ورود نداشته و جای صحبتی با ایشان نمی ماند. منتها این پاسخ تنها به منظور تنویر ذهن مخاطبانی ست که پس از مطالعه ی مقالک ایشان پرسش هایی در ذهن شان نقش بسته است.
پیش از پرداختن به ماجرا ذکر و یادآوری چند نکته بسیار ضروری است:
1- نکته این جاست که در طول 13 سال فعالیت ادبی ام هرگز شعر سپید ننوشته ام. شعر سپید را مشکل می یابم و حتا هنگام قصد کردن برای آزمون سپیدسرایی دست و دلم می لرزد. غزل کفاف مرا می دهد. این را اهالی محترم دارغوزآباد سفلی هم می دانند که در 3 مجموعه ی منتشر شده ام تنها غزل نوشته ام و بس! پس علیرضا بدیع _چنان که نویسنده ی عجول و بی اطلاع این حسد نامه هم اذعان داشته_ تنها غزلسراست و تا به حال جز غزل از وی نشنیده ایم. (10 رباعی را نیز به این مجموعه بیافزایید)
2- نکته ی جالب تر این است که تا به حال جز دو مورد برای هیچ ماهنامه، گاهنامه یا آهنامه ای شعر نفرستاده ام. آن هم باری به درخواست فصلنامه ی تخصصی شعر بوده است و زمانی که در شماره ی 57 نشریه ی مزبور قرار بود مصاحبه ای از حقیر به همراه چند نمونه غزل از بنده و نقدهایی از چند شاعر و منتقد بر آثار مختصرم انتشار یابد که چنان نیز شد. دیگری هفته نامه صبح نیشابور است که قلبا به سردبیر آن حاج سعید کاویانی علاقه داشته و دارم و گذشته از آن صبح نیشابور را جایگاهی قابل برای بروز و ظهور غزل هام و درمیان گذاشتن آن با همشهریان می دیدم. نه این که ارسال شعر به نشریات را عملی دور از شان شاعر یا سطح پایین بشمرم بلکه همواره مخاطبانم را به وبلاگم دعوت کرده ام و با وجود وبگاه های خود نیازی به دیگر رسانه ها نمی بینم. در طول این سال ها اگر اثری از بنده در رسانه ها اعم از روزنامه، تله تکست، رادیو، اینترنت، تلویزیون و تلفن های همراه منتشر شده است، همواره لطفی بوده است که دوستان و سروران به این شاعر پیاده داشته اند و خود با مراجعه به وبلاگ های بنده گاه با اجازه و گاه بی اجازه، با ذکر منبع یا بی آن اقدام به نشر غزل ها و دیگر مطالب بنده نموده اند. بنده نیز چشم داشتی نداشته ام. همین جا هم اعلام می کنم برای نشر غزل های من نه اجازه لازم است و نه ذکر منبع. اگر نام مرا نیز در زیر غزل ها نیاورید ناراحت که هیچ، خوش حال نیز خواهم شد. به هر حال این غزل ها مختص به تمام ماست. من نیز خود پس از سرایش هر شعرم، خواننده ای بیش نیستم.
و اما...
ماجرا از آن جا شروع می شود که پس از درگذشت رفیق گران قدرم علی نجفی، بر مبنای اصول رفاقت و تخلیه ی اندکی از بغض های گلوگیر، ضمن اطلاع رسانی این خبر تلخ در وبلاگ های خویش (شعر جوان خراسان، بهاراندام و الفبی) به بازگویی خاطره ای با علی عزیز پرداختم و در سرانجام مطلب، آن گونه ای که عادت متعارف و منطقی این گونه یادکردهاست، نمونه هایی از شعرهای ماندگار وی را پیوست نمودم. طرفه این که وبلاگ های بنده نخستین وبلاگ ها و یا صفحات مجازی بودند که این خبر ناگوار را اطلاع رسانی نموده و برای وی مجلس یادبود مجازی برپا نمودند.
مشکل اصلی از این جا شکل می گیرد که ضمیمه ی "جیم" روزنامه خراسان به تاریخ 5 آذر1388/ شماره 139 در ستون "ذهن زیبا" به اشتباه شعری آشنا از علی نجفی را به نام بنده (علیرضا بدیع) منتشر می کند. به گمان بنده و به احتمال قریب به یقین مسئول صفحه پس از مراجعت به وبلاگ بنده به شعری سپید و زیبا بر می خورد و بی توجه به نام شاعر _علی نجفی_که درشت و درست ذیل همان اثر آمده است، سهل انگارانه اقدام به برداشت شعر نموده و شعر مزبور را به نام صاحب وبلاگ _علیرضا بدیع_ در روزنامه منتشر می نماید.
خوب! تا این جا که مشخص شد اشتباه از جانب چه کسی رخ داده است. پس از این نیز مشخص خواهد شد چه کسی خبط کرده و دست پاچه اقدام به نشر اکاذیب نموده، پس باید از همگان عذر خواسته و از خدا به خاطر اهانت های ناروا به بنده ای بی گناه طلب مغفرت نماید.
محمد نصرآبادی داستانک نویسی درجه چندم بود که به رغم کوشش های فراوان در انجمن نثر اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور نتوانست راهی برای خویش باز کند و محدوده ی مخاطبان اندکش هرگز از دروازه های ارشاد نیشابور فراتر نرفت. پس در پوستین خلق درآمد. جز تمام مشخصه هایی که هنرمند یا نویسنده ای را در مسیر پیشرفت و تعالی قرار می دهد عدم وجود روحیه ی سازش از سویی و از دیگر سو تنگ نظری، روحیات خاله زنکی و بگیر و ببند و باند بازی های متعارف همه و همه مزید بر علت شد تا نصرآبادی سرخورده، داستان و قلم را یک جا به کنجی واهلد و زبان طعن بر کسانی باز کند که به دور از حواشی در مسیر تعالی قرار گرفته اند و هدف شان تنها یک مساله است: ادبیات.
پس از اشتباه روزنامه خراسان و سهل انگاری مسئول صفحه _که آن هم در حال پیگیری ست_ نصرآبادی مغموم و مایوس با مشاهده ی این اشتباه ضمیمه جیم احساس کرد فرصت بهینه ای نصیبش شده است تا باری دیگر یک جا عقده های فرو داده اش را بروز دهد. پس بدون انجام کوچک ترین اقدام در جهت حقیقت یابی و پی بردن به صحت و سقم مساله طی حرکتی انتحاری وارد عمل شد. پس بر آن می شود تا از این خطا به نفع افکار مالیخولیایی خویش بهره برداری نموده و این چنین وانمود کند که علیرضا بدیع غزلسرا، شعر معروف رفیق اش علی نجفی را به نام خودش برای روزنامه فرستاده است! سپس با نشر این اکاذیب خنده ناک در وبلاگ متروکه اش به تشویش و فضاسازی های همیشگی و منحصر به فردش پرداخت و این بار نوک پیکان کندش را به سوی کسی نشانه رفت که عملکردش مبیّن اصل مطلب است. در واقع بی گناه ترین کاراکتر در این داستان که پرداخته ی تخیل بازمانده ی نصرآبادی ست در مظان اتهامات دانای کل! قرار گرفت.
راستش هرکه از دور دستی بر آتش ادبیات دارد از این مطلب خنده اش گرفته است و در واقع این موضوع بدل به لطیفه ای شده تا دوست و دشمن به جرم نادانی به ریش نصرآبادی بخندند و مضحکه ی خاص و عام شود.
محمد نصرآبادی که خود را دبیر سرویس فرهنگ و ادب فلان هفته نامه معرفی می کند، چگونه است که در جریان قانون مطبوعات نیست؟ چگونه چشمش را به یک یک این حقایق بسته و دهانش را به مشتی یاوه گشاد کرده است؟ این انصاف است که خبط و خطای روزنامه ای را به گردن شخص ثالثی بیاندازیم که روحش از هیچ یک از این جریان ها آگاه نبوده است؟
آقای محمد خود را دبیر سرویس فرهنگ و ادب می خواند. آقای ادب! چگونه است که در طول دوران بی ثمر دبیری جنابعالی حتا یک بار محض رضای خدا اقدام به انتشار بیتی شعر کلاسیک در هفته نامه نفرمودید؟ مگر همین شما نیستید که همواره با وقاحت تمام در نشست هایی که درافشانی می کنید شعر کلاسیک را انکار می فرمایید؟ چگونه است که نا دانی چون شما که اندازه ی ارزنی از گنجینه ی متون کهن فارسی نمی داند مدعی العموم و دایه ی مهربان تر از مادر شده است؟ چگونه است که شخصیت هایی موهوم، شکایت اشتباه روزنامه خراسان را به نزد شما می آورند آقای قاضی! دست از این معلق بازی ها بردارید.
بهتر این بود که پیش از قلم فرسایی از صحت ماجرا اطمینان حاصل می کردید و پس از آن اندرون ملول تان را بر کاغذ می ریختید. می توانستید تماسی حاصل نمایید. به هر حال شما دبیر سرویس ادب هستید! ادب حکم می کند که همواره پیش از کسب اطمینان از صدق یا کذب مساله ای از انتشار آن خودداری کنیم و به شایعه پراکنی دامن نزنیم.
در غم نامه تان آمده است که: "... چطور برخی جرات می کنند که به این راحتی اشعار او را به سرقت ببرند و با نام خودشان در نشریات سراسری به چاپ برسانند"
آخر مرد مومن! کدام شاعر شیر نا پاک خورده ی درجه چندمی به خود رخصت انجام چنین کار وقیحانه ای را خواهد داد که من چنین کنم؟ من چنان که خودت هم اعتراف کرده ای در شعر جوان و غزل امروز جایگاه خودم را دارم. با کدام منطق ات می پذیری که غزلسرایی صرف در جایگاه من شعر سپید دوست تازه سفر کرده اش را به نام خودش به روزنامه بفرستد؟ آن هم شعری که خودم به مناسبت درگذشت علی نجفی آن را به عنوان نمونه آثار آن مرحوم در وبلاگ ها و در معرض دید عموم گذاشتم؟ آن هم من که هرگز به روزنامه ها شعر نمی فرستم!
اگر ادا و اطوار توست که حسابش جداست! و الا اگر من طی این سال ها نتوانسته ام به تو و امثال تو حالی کنم که تا چه حد به شعر دیگران احترام می گذارم که کلاهم پس معرکه ست.
در فرازی از وصیت نامه ات آورده ای که: "حال این قضیه از دو حال خارج نیست: یا این که جناب بدیع خود راسا اقدام به فرستادن این شعر برای روزنامه کرده اند و یا این که سهوا کسی دیگر این شعر را برای روزنامه فرستاده است. البته من بعید می دانم که بدیع راسا..."
سوالی از شما دارم. شمایی که مدتی با هفته نامه ای همکاری داشته ای! آیا تمام مطالبی که هفته نامه ی شما اقدام به نشر آن ها می نماید توسط صاحبان مقالات یا اخبار برای شما ارسال می شود؟ یا نه! شما نیز گاه بی کسب اجازه از صاحبان مقالات و آثار دیگران برای پر نمودن فضاهای خالی و صفحه بندی، اقدام به جمع آوری مطالب از سایت ها و وبلاگ ها و دیگر صفحات مجازی می نمایید؟ من هم اگر جای شما بودم و در مقابل این پرسش شفاف قرار می گرفتم، گوش هایم از خجالت سرخ می شد. البته که من جای چون توی نیستم که وقیحانه با آبروی دیگران بازی کنم و پس از بر افتادن پرده ها بازهم خم به ابرو نیاورم. بی شک تو دریده تر از آنی که پس از روشن شدن این داستان معذرت خواهی کنی و به خاطر شکرهایی که بیش از یارانه ات خورده ای سر فرو فکنی. اصل بر من این است مگر این که خلاف اش را ثابت کنی و پیش همه ی آن هایی که شکلک در آورده ای عذر بخواهی و به اشتباهت زبان باز کنی. با روزنامه خراسان تماس بگیر! سر دبیر ضمیمه نامه جیم را پیدا کن و محض تنویر ذهن نخ نما شده ات جویا شو که چه کسی از وبلاگ من شعر علی نجفی را برداشته و بی توجه به نام شاعر که در سطر پایینی شعر آمده در روزنامه اش بازآوری یا به قول تو (کپی-پیس) کرده است.
آقای غمباد! تو که به موفقیت های چشمگیر من اعتراف کرده ای دست کم در مجموعه هایم تورقی داشته باش تا در جای جای اش یادکرد دوستانم را مشاهده کنی. تضمین که بماناد! اگر حال و هوایی از شعر شاعری در خلال بیتی به مشام ام رسیده است در پاورقی توضیح آورده ام. من خود از مدافعان حقوق مولفین هستم حال چگونه می توانم چنین کرده باشم؟
بعید می دانم اصل و حقیقت داستان را نفهمیده باشی. به چهره ات که نمی آید ضمیرت تا بدین حد ساده باشد. منتها به باور من و دوستانم با این که می دانی اشتباه از جانب روزنامه خراسان بوده و علیرضا بدیع روحش از این داستان بی خبر است، تنها برای ابراز برخی عقده های فروخورده ات این داستان بی ربط را دستاویز قرار داده ای تا اندرون لبالب از کینه و زشتی و پلشتی ات را جار بزنی. تو را و دنیای اندک ات و عقاید مندرس ات را به خداوند خدا می سپارم. باشد تا علی نجفی نیز که روحش به روشنی از صحت و سقم ماجرا آگاه است از تو و غلط ات درگذرد. من نیز به تو و امثال تو عادت کرده ام. حضور چون شمایانی لازم است تا هر از گاهی من و امثال من بیش از پیش عزم مان را جزم کنیم و با انرژی دوچندان گام برداریم.
در فراز دیگری از وصیت نامه ات دم از جشنواره ها زده ای! پرونده ی سیاه کاری هایت در جشنواره ها و سوگواره های داستان اداره ارشاد شهرستان خاک می خورد. باز هم گلی به گوشه ی جمال من که اگر دعوت جشنواره ای را پذیرفته ام، جشنواره های کشوری و بین المللی بوده است. دستت اگر به گوشت نمی رسد دلیل خوبی برای بوی بد آن نیست!
حرفه ای های وادی شعر هم می دانند که 3 سال است به استثنای 3 جشنواره اعم از جشنواره بین المللی شعر فجر (تهران)، کنگره شعر جوان بندرعباس (هرمزگان)، کنگره شعر و داستان جوان مینودر(تهران) در جایی حضور نیافته ام که شکر خدا در تمامی شان نیز تندیس و رتبه ی برتر از آن من بوده است. در طی این مدت نیز و در تمامی مراسم نامبرده با غزل های عاشقانه و اجتماعی ام حضور یافته ام. انگار از دنیای ادبیات بسیار عقب مانده ای. می دانستم داستان هایت را لب کوزه گذاشته ای و حال می بینم که در مجموع جای قلم ات را با زبان ات عوض کرده ای!
روزگاری بود در کنگره ها و جشنواره ها حضور چشمگیر داشتم. جوان تر بودم و جویای نام آمده بودم. به فراخوان های بسیاری پاسخ می دادم و یک یک شان را سکوی پرتابی می دانستم. این اتفاق از 16 تا 21 سالگی ام خود خواسته افتاد. حالا هم به دوستان جوان ترم پیشنهاد می کنم که بهترین راه شناخت شعر جوان و طرح آثار خویش همین کنگره ها و جشنواره هاست به شرطها و شروطها. هیچ ایرادی هم ندارد شاعر نوجو که هیچ بلندگویی ندارد از این راه صدایش را به گوش خریدارانش برساند. و هم گفته ام طی این سال ها گوش شان را به روی حاسدان و صاحبان حرف های صد من یک غازی که تنها ساز مخالف می زنند و به خاطر بی چیزی دیگران را نیز نهی می کنند ببندند. حاسدانی که مرا یاد برادران ناتنی یوسف می اندازند که خود از ظاهر و باطن نازیبا رنج می بردند و مترصد فرصتی بودند تا یوسف را به چاهی فرو برند تا بلکه خود با عشوه های خرکی دل یعقوب و خاندان را به دست آورند. در پایان نیز نتوانستند. یوسف سر از ماه برآورد و نا برادرانش به چشمداشت کاسه ای گندم پاچه اش را می خاریدند و ...
به اذعان دوست و دشمن در سرتاسر 150 غزلی که تا به حال نوشته ام سراغ حتی بیتی را نمی توان گرفت که در آن به مدح و خوش آمد گویی پرداخته باشم. مشکل شما با من چیست؟ هم شما می دانید هم من و هم دوستان ما. شاید گناه علیرضا بدیع ها این باشد که در شهرستانی کوچک رشد و نمو داشته اند. شهری که متاسفانه به خاطر حضور نصرآبادی ها و حقارت ها و حسادت های شان خیلی زود برای بزرگان بدل به تنگنایی می شود که عطایش را به لقایش می بخشند. مشکاتیان نوازنده و آهنگساز، شفیعی کدکنی شاعر و محقق، حلاج مجسمه ساز و ده ها بزرگ دیگر که از حرف های بی سر و ته امثال تو به تنگ آمده و جلای وطن نموده اند شاهد مثال هایی بارز اند.
اما از اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور نوشته ای و نقش کاسه ی داغ تر از آش را گرفته ای. نخست این که اداره فرهنگ و ارشاد نیشابور هیچ حقی بر گردن من و یا دیگر هنرمندان ندارد. جز در اختیار گذاشتن اتاقی کوچک با 40 صندلی و دو میز که برای همه ی انجمن ها مشترک است. و این البته که کم ترین وظیفه ی این اداره است. این اگر برای تو کافی ست که بنده ی زرخرید ارشاد باشی برای من و امثال من عذاب آور است که کاستی ها را ببینیم و چشم بر هم بگذاریم. من به وضعیت کنونی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور و مدیریت ضعیف آن معترضم و این حق من است که از رسانه ها در جهت بازگویی نظرم استفاده کنم. این حق من است که از بودجه ی مضحک ۲۵۰ تومانی ارشاد برای برگزاری جشنواره شعر فجر! گلایه کنم و از پذیرش دبیری جشنواره امتناع کنم.
ای مگس! عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می بری و زحمت ما می داری
پیشنهاد بنده به عنوان جزو کوچکی از مجموعه ی فرهنگی این سرزمین به شما و امثال شما این است که به جای این خاله زنک بازی ها و خبرکشی ها با ادبیات آشتی کنید. اگر منکر شعر کهن هستید، باشد. به هر حال توقع زیادی هم از شما نیست. سال ها پیش خود شما در انجمن های نیشابور آمد و شد داشتید. داستان های بدی هم نمی نوشتید. امید به افزونی تان بود. از پشت هم اندازی و غیبت و دروغ چیزی عایدتان نخواهد شد جز این که هر دروغ شما را از نوشتن سطری داستان بازمی دارد. حاشیه سازی شاید مرا بر آن دارد تا پاسخ شما را بدهم و دقایقی از پرداختن به جوهر ادبیات باز بمانم، منتها ایمان داشته باشید که چیزی جز لعنت خدا برای شما نخواهد داشت. به باور من شما مصداق بارز همان خرمگس هایی هستید که مانع کشت و کار بر مرتع کلمات می شوند.
دوست سالیانم حجت اشرف زاده در جوابیه ای که به منظور دفاع از بنده در سایت اش منتشر نموده، خطاب به حقیر آورده است:
"خوش حال باش که دشمنانی حقیر و احمق داری". من اما به حجت عزیز می گویم: انسان های بزرگ دشمنان بزرگ دارند! برای خودم نگرانم که انسان بزرگی نیستم!
باعث تشویق یغما سنگ دست خلق شد
بانی ترغیب ما آیینه های دوستان...
در ضمن جهت اطلاع دوستان عرض می کنم که طبق تماس تلفنی امروز بنده با نمونه خوان و مصحح ضمیمه جیم آقای بنی اسدی بنا بر آن شد که مراتب پیگیری این سهل انگاری پیگیری شده و متعاقبا به اطلاع بنده برسد. به گفته ایشان جیم این هفته مراحل چاپ را سپری می نماید منتها در شماره آینده جیم اصلاعیه و اطلاعیه ای مبنی بر اشتباه جیم منتشر خواهد شد. شرمندگی اش باشد برای نابخردانی چون نصرآبادی که هماره از هول حلیم در دیگ می افتند!
یا عشق!
بعد التحریر:
سایت اختصاصی مجله موسیقی ایرانیان در پی این ماجرا به گزارش و درج این جوابیه نموده است:
جوابیه تند علیرضا بدیع به محمد نصرآبادی برای دفاع از آزادی اندیشه
سایت اختصاصی آقای حجت اشرفزاده خود مطلبی در همین راستا نگاشته است که خواندنی ست:
پاسخ به توهینی که به علیرضا بدیع شد
وبلاگ شخصی آقای هادی حاجتمند (کارگردان) نیز با مطلبی جنجالی به روز شده است:
سایت اختصاصی آقای میدیا فرج نژاد نوازنده و آهنگساز نیز در همین رابطه مطلبی منتشر نموده است:
یادداشتی به علیرضا بدیع مرد روزهای سکوت
درره دل چه لطیف است سفر، هیچ مگو
در فرودگاه امام که از دوستان جدا می شوی می توانی اندوه را از نگاه تک تک شان بخوانی. ناصر فیض که این چند روز با شیرین زبانی هایش حسابی همه را به خنده واداشته از همه اندوه ناک تر به نظر می رسد. هر که به سویی می رود و بدین سان سفر هفت روزه ی قونیه با تمام نرمی و درشتی هایش به پایان می رسد.
تا پس گرفتن چمدان ها و بارهای مان از نقاله، خاطرات این چند روز جلو نظرم اکران می شود. کاش برخی از این صحنه ها کلید نمی خورد و یا دست کم می شد به گونه ای دیگر رقم زده می شد. کاش می شد آدمی گاه در این صحنه ها دست ببرد؛ فیلم را به عقب بازگرداند و پلان های ناخوشایند را همان گونه که دلش می خواهد بازنویسی کند. اگر چنین می شد در صحنه هایی از این سفر دست می بردم...
نقاله به چرخش می افتد و ناخودآگاه خاطرات را مرور می کنم.
یاد سماع صوفیان در "شب عروس" می افتم و آن شب به یاد ماندنی در قونیه که فضا پر از شمس بود و مولانا بر صدر مجلس نشسته بود و از سر لطف به میهمانان خوش آمد می گفت. مولانا را برای خوش آمدگویی به جایگاه فرا می خوانند. همه از جای بر می خیزیم. "مولانا به روش عالمان دین دستارش را پیچیده و ارسال کرده و ردای فراخ آستین چنان که سنت علمای راستین بود پوشیده است". در جایگاه حضور می یابد. بر شمس سلام می فرستد و تمام سخنانش را در همین یک بیت می افشرد:
یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
ارکستر سمفونیک عثمانی به اجرای قطعاتی شورافزا می پردازد و در ادامه صوفیان نه یک تن و دو تن بلکه صدها تن و نه یک دور و دو دور که صدها دورمی گردند و ما نه یک دل و دو دل که صدها دل عاشق می شویم. دست هم را می گیریم و می گردیم. حیرانی و شیدایی ست و شعر هایی در گلو مانده که حالا فرصتی یافته اند تا سر برکنند.
یاد قبه الخضرای مزار مولانا می افتم.
آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود
پیش از رسیدن بدین مقام ما سی نفر بودیم که به سمت قاف ره می سپردیم. پا که بر آستان مولانا می نهیم هریک به سویی کشیده می شود. انگار سی مرغ که در آستانه ی رسیدن به سیمرغ تاب نیاورند و چنان دچار این جذبه روحانی شوند که سر از پای ندانند و دستار انداز و آستین افشان در هوای دوست چرخان شوند.
اینک این منم و دلی لبریز از زشتی ها و پلشتی ها.. مولانا! تو بارم می دهی تا لحظاتی سر به دامنت گذارم و از دیده ها و شنیده هایم با تو بگویم؟
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا رستم دستانم آرزوست
مولانا! فرصتی تا این خام تردامن از گذشته استغفار کند و تو نیز همین جا
با بوسه ای توبه نامه اش را موشح فرمای.
مولانا دست بر سرم می کشد و با لبخند و سکوت سر می جنباند که "بلی" و جز که به سر هیچ نمی گوید.
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
صداهایی آشنا از خویش بیرونم می کشد. به سمت صدا بازمی گردم. تعدادی از همراهان گرد مهندس عبدالملکیان حلقه زده اند و یک صدا غزل هایی از دیوان کبیر شمس تلاوت می کنند. عده ای زار می زنند و جمعی بی هوش می افتند. کهربای غزل های مولانا اندک اندک مستان را به خود جذب می کند. حلقه ی پریشان ما نرم نرمک مجموع می شود و هرآینه انبوه تر.
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت:
"آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو"
در مجاورت مزار حضرت مولانا مزار تنی چند از بستگان درجه یک همچون فرزندش سلطان ولد، پدرش بهاءالدین ولد (سلطان العلماء) و تعدادی از مریدان ویژه اش به چشم می خورد. در شبستانی دیگر موزه ای قرار دارد انباشته از لوازم شخصی مولانا و شمس همچون قبا و خرقه ای که شاید شبی فرخنده به دست مبارکش دریده شده ست. رواندازی ترمه با حاشیه های زردوزی. تعدادی قرآن نفیس و نسخه های خطی گران بها نیز چشم نوازی می کنند. معنویت جاری در این شبستان ها را در کمتر جایی دیده ام. تظاهر نیست. نیرنگ نیز. ریا کدام است و دورنگی کجاست؟ هر که آمده از سر عشق و خلوص ره سپرده است و به قول بهمنی عزیز با پای دل بدین مقام در آمده است.
پس از انداختن عکس یادگاری و در آخرین لحظات اقامت در بارگاه مولانا به صرف چای سبز دعوت می شویم. گنبد سبز مولانا.. چای سبز.. جان سبز و آنک سری سبز و ..اما دلی سرخ. دلی سرخ و داغ که می تواند در این زمان جهانی را به آتش بکشاند. دلی سرخ که سیاهی ها را نمی شناسد و با کینه ها بیگانه است و می خواهد همچنان سرخ و داغ بتپد.
رو سینه را چون سینه ها هفت آب شوی از کینه ها
وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
الغرض شرح بی قراری های مان در قبه الخضرا خود دفتری ست که درین مقال گنجا نیست.
با قاصدکی پرپر در سینه، مولانا را با خیلی دیگر از میهمانان تن ها می گذاریم در حالی که گوشه ای از دل مان را در پستوهای این مقام جا گذاشته ایم. تکه ای از جان مان را در این گوشه از جهان واهلیده ایم و اینک با جانجامه ای نو از آستان جانان باز می گردیم. حال پرنده ای را دارم که نخستین تجربه ی پر کشیدن را شنگ و غرورآمیز به آشیان آورده باشد. سبک تر از کاه و سترگ تر از کوه.
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
خوش تر از جان چه بود؟ از سر آن برخیزد
ناگزیر است اما ذهنم آنی امان ندارد از مرور تصاویر ملایم این چند روز.
یاد شعرخوانی دوستانم در دانشکده تاریخ و ادبیات آنکارا می افتم که دانشجویان ترک ادبیات فارسی را انگشت به دهان گذاشته بود.
یاد شعرخوانی دوستانم در سفارت فرهنگی ایران واقع در آنکارا می افتم که بوی اعتراض داشت.
مولانا سر فراگوشم می آورد:
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
نخستین فرصت شعرخوانی را در اختیار من می گذارند. دو غزل می خوانم و ابتدا عاشقانه ای:
کجاست موعد موعود پس؟ که دلبر من
کشیده است برایم خط و نشان بر لب!
فاطمه حق وردیان غزلی می خواند که به گفته ی خودش ابیاتی از آن توسط اداره ی فرهنگ و ارشاد سانسور شده ست. مهندس محمدرضا عبدالملکیان که اجرای این نشست را بر عهده دارد به طنز می گوید: دلیل سانسور شدن این شعر را از آقای هادی خورشاهیان بپرسید! خنده های تلخ در فضا پراکنده می شود و برنامه ادامه می یابد. رضا بروسان شعری با محوریت عاشورا می خواند.
یاد شعرخوانی دوستانم در همایش موسم ادبیات در استانبول نیز به خیر. به درخواست دوستی غزل زیر را مرور می کنم:
آورده است چشم سیاهت یقین به من
هم آفرین به چشم تو هم آفرین به من
جغرافیای کوچک من بازوان توست
ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من
یاد قهوه خانه های استانبول و آنکارا نیز به خیر که چای و قلیان و تخته نرد جزو لاینفک شان بود.
در ترکیه بیش از هر حجره یا مغازه ای قهوه خانه و کافی شاپ به چشم می آید. در راسته ی کوچه ها و خیابان هایش نیاز نیست دنبال سفره خانه بگردید. کافی ست سر از گریبان برآرید. بی گمان نخستین حجره که به چشم می آید همان قهوه خانه ای ست که طلب کرده اید. حالا می توانید با خیل دوستان وارد شوید و یک دل سیر چای بنوشید و قلیان (یا به قول ترک ها نارگیلا) بکشید و فضا را شعرناک کنید.
نخستین تصویر که پس از شنیدن نام ترکیه به ذهنم می رسد مسجد است. مساجد ترکیه با معماری قابل توجه شان از هر کوی و برزن سرک می کشند. مساجدی پر تکلف اما صمیمی.
طی روزهای اقامت ما در آنکارا، شاهد راه پیمایی های اعتراض آمیز مردم پایتخت با لباس هایی یک دست سرخ بودیم. موج سرخ آرام هدایت می شد بی آن که کسی زیر دست و پا بیفتد یا زیر ماشین بیاید یا روی از پل عابر پیاده به خیابان پرتاب شود. پلیس نیز مسالمت آمیز سعی بر هدایت جمعیت و سر و سامان بخشیدن به معترضان سرخ پوش داشت.
تو در ستایش زندگی به خیابان رفته بودی
مرگ به تو هدیه کردند
بگریز
یعقوب بروایه بگریز
شاید زمانی که آن تجمعات اعتراض آمیز را می دیدم نخستین شعری که ناخودآگاه برزبانم جاری شد همین شعر شمس لنگرودی بود...
شمس دیگر همسفر غایب ما بود که به دلایل شخصی از این سفر حذر کرده بود. حضور شمس در این سفر می توانست برای ما جوان تر ها بسیار مغتنم باشد. دیگر هم سفر ما بروسان به تازگی گزیده ای از آثار شمس لنگرودی منتشر ساخته و موفق به آوردن 4 مرثیه از 32 مرثیه در تیرماه شمس در این گزیده شده. بروسان چند نمونه از آثارش را به همراه آورده و همین گزیده شمس را به فاطمه راکعی هدیه می دهد. اگر شمس همراه مان بود مولوی های کوچک گردش می نشستند تا از زبان خودش بشنفند:
شلیک نکنید آقایان
گلوله دهان را می بندد
هزار در دیگر می گشاید
به هر تقدیر انتشار این شعرها در مجموعه ای که وزارت فرهنگ و ارشاد مجوز آن را صادر نموده است جای بسی تعجب دارد. یاد آخرین مجموعه ی غزل هایم می افتم که چند ماه است در فرهنگ و ارشاد برای گرفتن مجوز معطل مانده است. چله ی تاک چهارمین دفتر من است که بر روی ابیاتی از 5 شعر آن انگشت ممیزی گذارده اند. نکته این که به جای برخی کلمات فیلتر شده ام، پیشنهاد هم داده اند:
دل به جای تن!
شعله ی شومینه به جای شهوت شومینه!!
مشروب و منقل حذف شوند. (احیانا باید به جای مشروب، چای بگذارم)
نکاتی که من متوجه نمی شوم این است که واژگان مزبور چه مغایرتی با مسایل حضرات دارد و اگر این مغایرت وجود دارد چرا تنها باید در شعر من بر آن انگشت بگذارند؟
یاد شعری با نام ممیزی از جناب محمدعلی بهمنی می افتم. (آخرین مجموعه غزل های بهمنی با نام "من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم" مجوز نشر گرفته و تا بهمن ماه وارد بازار خواهد شد.)
جالب این که غزل مطروحه در پشت جلد خطاب به آقایان فیلتر و در باب ممیزی های ارشاد است! در طول سفر مجموعه ی مزبور را مطالعه کردم. گذشته از فحوا و محتوای غزل ها که متفاوت با دیگر آثار بهمنی ست نوع نوشتار و جمله نویسی نیز منحصر به فرد است. گرچه پیش تر خردک نمونه هایی در غزل های منوچهر نیستانی دیده ایم. منتها به باور من انتشار این دفتر که حجم انبوه آن تراوشات ذهنی پس از انتخابات شاعر است می تواند نشانگر راهی نو در سپیدنویسی و نوشتار نیماوار در غزل باشد.
بگذریم...
شبی بر آستان مسجد ایاصوفیه باهفت پلیس جوان که از سر مهر به کاروان شاعرانه ی ما نگاه می کردند عکس یادگاری انداختیم. انسان گرسنه در پی تکه ای نان است.. گرسنه به دنبای پیاله ای آب.. من و همسفرانم نیز در کشور همسایه با نظامی های ترک عکس یادگاری می گیریم! به راستی که به حرف مردم نباید گوش سپرد. پیش از این با توجه به شنیده هایم مردمان ترکیه را بی فرهنگ و عده ای چپاول گر می دانستم که تا سرت را بگردانی بار و بنه ات را به یغما برده اند. حال می بینم که این حرف شان نیز چون دیگر بافته های ذهنی شان اوهامی بیش نیست.
سرزمین من کجاست؟
که در آن نه زن زن است
نه پرنده ها رها...
و اما در فرودگاه.. این زمان شاید اگر کسی زاغ سیاه مرا چوب می زد جوانی را می دید که آن سوی نقاله گاه اخم می کند و به فکر فرو می رود و گاه به یکباره لبخند به چهره می آورد. آیا می توانست بفهمد این اشک های شوق و این خنده های غم از سر چیست؟
بر روی نقاله چمدانم را می بینم که مثل طفلی که مادرش را یافته باشد به سویم می دود. چمدانم را که بر می دارم احساس خوشایندی دارم. دستم پر است و دلم خالی. خلاف روز نخست این سفر... می دانم تا مدتانی آرامم و چند صباحی که در احاطه ی روح مولانا و زیر سایه ی شمس قرار دارم از گزند دشنه و دشنام دشمن به دورم. می دانم این آرامش غنیمتی ست که ازین سفر برای خویشتنم سوغات آورده ام. پس این آرامش را قبایی می سازم و بر دوش جانم می کشم. چمدانم را که برمی دارم به پایان سفر ایمان می آورم. سلانه سلانه به سمت در خروجی فرودگاه راه می افتم و زیر لب زمزمه می کنم:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن...
بدرود قهوه خانه های مهربان، مساجد صمیمی، بازارهای بی آزار، جاده های حیران و بدرود منظومه ی شمسی مولانا!
حالا در اتاقم پشت رایانه کز کرده ام. موسیقی مورد علاقه ام را به در و دیوار پاشیده ام. آتش به جان شمع ها انداخته ام و عودی روشن کرده ام. چای زعفران دم گرفته ام. به آن چه بر سرم رفته می اندیشم و بی وقفه می نویسم.
آرام تر از همیشه برمی خیزم؛ زلف پنجره ها را به یکسو می زنم و به نیشابور مه گرفته نگاه می اندازم. می دانم تهران نیز حال و روز خوشی ندارد. دود در شهر پرسه می زند. شش ماه است یا مه پیش چشمت را می گیرد و یا دود. پس کی این ابرهای ملال پس زده خواهد شد؟ به امید روزی که از پس این شب های مبهم بتوانیم یک دیگر را به جا بیاوریم.
ساقیا! عربده کردیم که در جنگ شویم
می گلرنگ بده تا همه یکرنگ شویم...
آمین!
هلا ای وطن شادی ات کم مباد
به سیمای آزادی ات غم مباد
جهان دل افسرده را جان تویی
چو جانم نباشد جهانم مباد
هلا هم وطن
ای تو مینای مستی
تو بت ها شکستی
چه تنها نشستی؟
چنان روزهای درخشان
بیا پایکوبان به میدان
بزن چرخ، راهت گل افشان
به پاخیز، دامن بیافشان
هلا ای وطن غمت را نبینم
نبینم که غمگینی ای سرزمینم
تو دادی به من شور جاری شدن را
ز هر کینه عاری شدن را
وطن از تو آموختم در زمستان،
بهاری شدن را...
خوشا خاک میهن
خوشا عجز دشمن
به راه رهایی
خوشا جان به جانان سپردن
| 7 نامزد نهایی کتاب سال شعر جوان معرفی شدند |
خبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: فرهنگ و ادب - ادبیات
هفت نامزد نهایی کتاب سال شعر جوان (جایزهی قیصر امینپور) معرفی شدند.
به گزارش بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، محمدرضا عبدالملکیان - دبیر سومین دورهی کتاب سال شعر جوان (جایزهی قیصر امینپور) - اعلام کرد: ضیاء موحد، محمدعلی بهمنی، ساعد باقری و حافظ موسوی، چهرههای شاخص شعر و ادبیات، به عنوان داوران مرحلهی نهایی کتاب سال شعر جوان، از هفتهی گذشته، کار بررسی 21 اثر راهیافته به مرحلهی نهایی را آغاز کردند که پس از برگزاری چهارمین جلسهی داوری، هفت اثر را به عنوان نامزدهای کتاب سال شعر جوان معرفی کردند.
او اسامی این کتابها را به ترتیب حروف الفبا به این شرح اعلام کرد: «از پنجرههای بیپرنده» (علیرضا بدیع)، «بیخوابی عمیق» (محمدمهدی سیار)، «پارو زدن در خاک» (داریوش معمار)، «دالان حاج مختار پلاک 9» (مجید سعدآبادی)، «دروغهای مقدس» (حامد ابراهیمپور)، «دنیا از ما چشم برنمیدارد» (الهام اسلامی) و «نیزن، جذامی و باد» (سعدی گلبیانی).
عبدالملکیان افزود: این آثار طی هفت برنامهی مستقل از روز 18 تا 25 آبانماه با حضور صاحبان نظر و علاقهمندان معرفی و نقد و بررسی خواهند شد و همزمان با نشستهای یادشده، نمایشگاه تخصصی شعر و مسابقهی کتابشناسی از 18 تا 25 آبانماه در محل دفتر شعر جوان، واقع در خیابان شهید کلاهدوز، نبش خیابان شهید نعمتی دایر خواهد بود.
مراسم پایانی و معرفی کتاب سال شعر جوان در روز 28 آبانماه از ساعت 16:30 تا 20 در خانهی هنرمندان ایران، سالن بتهوون برگزار میشود.
عرض شود که جلسه ی نقد و بررسی مجموعه ی "از پنجره های بی پرنده" از ساعت ١۶ الی ١٩ روز دوشنبه برابر 25 آبانماه در محل دفتر شعر جوان، واقع در خیابان شهید کلاهدوز، نبش خیابان شهید نعمتی برگزار خواهد شد.
به امید دیدار شما.
غزلی که با هم می خوانیم در دفتر "از پنجره های بی پرنده" آمده است:
دبير سومين جشنواره کتاب سال شعر جوان گفت : 21 اثر به مرحله نهايي سومين دوره کتاب سال شعر جوان راه يافتند. |
از ملک ادب حکم گزاران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند..
شاهنامه موسیقی ایران بی رستم شد. استاد پرویز مشکاتیان نت آخر را در بیداد نواخت... روحش قرین حضرت عشق بادا!
روشن به خاطر دارم آخرین مرتبه ای را که استاد مشکاتیان از تهران به زادگاه خود یعنی نیشابور آمده بود و زیر درخت گیلاس آزادرای خانه قدیمی مان، کنار حوض لبالب از ماه و ماهی داشت آخرین کاست های منتشر شده اش از جمله مقام صبر را پشت نویسی می کرد تا به پدرم هدیه دهد. من آن سال ها تازه شعر را یافته بودم و از همان ابتدا ابهت و جنم استاد که ما عمو -پرویز صدایش می کردیم- به گونه ای بود که به چشم یک اسطوره نگاهش می کردم. در همان آخرین دیدار گردن زخم بسته ی استاد توجهم را جلب کرد. می دانستم که عمو پرویز به دلیل نوازش بیش از اندازه ی سنتور و این که هنگام نوازش به وجد می آید غرق عرق می شود. می دانستم که دور تا دور گردن عمو پرویز به این دلیل کبره بسته است. در همان عالم کودکانگی با خود می گفتم مگر می شود هنرمندی با این پایه تا این مایه برای فرهنگ و مردم اش از جسم بگذارد و از جان بگذرد؟ هنر چارچوب پذیر نیست و هنرمند محصور قالب های سفارشی این و آن نمی شود. و همین است که در رسانه ها با رخداد چنین فاجعه هایی انگار نه انگار که آب از آب تکان خورده. انگار نه انگار که بخش اعظمی از فرهنگ و هنر سره ی ما دفن شده است. انگار نه انگار کوهی از ادب ما برای همیشه جلای وطن کرده ست. امروز با خود می گویم هنرمندی نستوه چون استاد مشکاتیان با چه امیدی می توانست از جسم و جان مایه بگذارد در حالی که پشت میز نشینان به گفته ی خودشان در برنامه های پیش رو نیز کما فی السابق هیچ اولویتی برای موسیقی آزاد اندیش ندارند.
به هر تقدیر استاد پرویز مشکاتیان هم این روزگار دون را برنتافت و سرانجام ظهر امروز در سن 54 سالگی از خواب تلخ دنیا به خواب شیرین ابدی فرو رفت تا به رساترین زبان بیداد برآورد که: تفو بر تو ای چرخ گردون تفو!
آری! به دو نیشابوری هم عصرم می بالیدم! یکی ترک تن کرد و دیگری ترک وطن! تا خدا به ما رحم کند.
این مرثیه به ظاهر عاشقانه تقدیم به ملت مظلوم غزه، لبنان، عراق، افغانستان، کره جنوبی و هر آرامگاهی که با مردمانش چون مردگانش برخورد می شود و با یاد استاد آزاداندیش پرویز مشکاتیان:
من نبودم آن که از من در خیالت ساختی
پس تو هم چون دیگران چندان مرا نشناختی
سرنوشت قهرمانی مثل من این قصه نیست
راوی من! داستانت را چه بد پرداختی
***
سبز بودم –چون صدای کاج در میدان تیر-
بیرق از پیراهن خونین من افراختی
دل خور از دشنام دشمن نیستم! وقتی تو نیز
جای دست دوستی خنجر به سویم آختی
تا چه قانون جدیدی کشف خواهد شد؟ مرا
مثل سیبی نیم بسمل بر زمین انداختی
روزگار از چهره ات روبند برمی افکند
کنیه اش سهراب بود آن کس که سویش تاختی
خیل بیدق ها دمار از شاه درمی آورند
باز هم این بازی پر ماجرا را باختی
علیرضا بدیع
بعدالتحریر: خبر موثق است که طبق جلسه ی امروز در شورای شهر که با حضور مقامات محلی و مسئولین ذیربط برگزار شده ست مقرر گردید که پیکر روانشاد استاد پرویز مشکاتیان به منظور دفن به نیشابور منتقل و روز شنبه 4 مهر ماه 1388 در باغ آرامگاه عطار نیشابوری دفن گردد.
گفتنی ست که مراسم تشییع آن بزرگوار ساعت 9 روز شنبه ی مذکور و از روبروی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی نیشابور برگزار خواهد شد.
- "به کجا چنین شتابان؟"
گون از نسیم پرسید.
علامه محمدرضا شفیعی کدکنی هم ترک وطن کرد. و این یعنی پاره ی سترگی از فرهنگ و ادبیات ما از کف رفت. برای من که همشهری استادم و منش ایشان را به عنوان الگو پیش چشم نهاده ام این ضایعه ی تاسف بار جبران نخواهد شد.
- "دل من گرفته زین جا،
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟"
چهارشنبه شب طبق وعده ی قبلی و به دعوت ایشان قرار بود خدمت شان برسم. آن شب جناب مرتضی کاخی نیز به منزل استاد دعوت شده بودند و به گفته ی جناب کاخی قرار بود راجع به پاره ای مسایل از جمله انتقال کتاب خانه ی شخصی استاد به دانشگاهی که بنده در آن مشغول هستم (آزاد واحد نیشابور) مذاکره نمایند. خلاصه این که می دانستم استاد همیشه برای ثانیه ها ارزش بسیار قایل اند خاصه این که فردا شب نیز عازم سفر به آمریکا هستند و چمدان ها را بسته، وسایل را جمع و جور نموده و کتاب ها برای انتقال به نیشابور بسته بندی نموده اند. پس علی رغم میل بسیار برای دیدار ایشان تماس گرفته و عرض کردم که به رغم عطش فراوان برای دیدار با جنابعالی ترجیح می دهم در فرصتی مناسب تر خدمت برسم.
استاد قدردانی فرموده و زمان کم و عطش بسیارشان برای تحصیل علم را به گرسنه ای تشبیه نمودند که تنها چند قران در چنته دارد.
- "همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم..."
آن شب تا صبح بیدار بودم. شاید اگر کمی خودخواه تر بودم بی در نظر داشتن موقعیت اضطراری ایشان خدمت می رسیدم.
- "به کجا چنین شتابان؟"
- "به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم."
به هر تقدیر استاد مرحمت فرموده و این 5 جلد را که از آخرین کتب پژوهشی شان به شمار می رود، نوشته و به عنوان هدیه برای بنده فرستادند:
1- دفتر روشنایی، بایزید یسطامی – انتشارات سخن
2- نوشته بر دریا، ابوالحسن خرقانی _ انتشارات سخن
3- چشیدن طعم وقت، ابوسعید ابوالخیر _ انتشارات سخن
4- حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر _ انتشارات سخن
5- غزلیات شمس تبریز (مولانا جلال الدین محمد بلخی) _ مقدمه، گزینش و تفسیر محمدرضا شفیعی کدکنی _ انتشارات سخن
کتاب ها که توسط دوست مهربانم جناب بیات به دستم می رسد، پر باز می کنم درست مثل همین کتاب و پرواز می کنم چون هواپیمایی که قرار بود فردای آن شب تهران را به مقصد ایالت نیوجرسی ترک کند. از سویی ناخودآگاه بغض ام ترک می خورد و با چشمانی ابری زیر لب زمزمه می کنم:
- "سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران،
برسان سلام ما را."
بنده هم به نوبه ی خویش این اتفاق ناخوشایند را به جامعه ی ادبی، نخبگان و مسئولین محترم تسلیت عرض می کنم.
دوم این که:
| ||||||||
|
به گزارش پایگاه خبری حوزه هنری، در مراسم اختتامیه این جشنواره آرای هیات داوران به این شرح اعلام شد: اسامی برگزیدگان بخش شعر جشنواره هفتم «مینودر» به این شرح اعلام شد: نفر شایسته تقدیر شعر نو: سید رسول پیره از تهران، نفرات سوم شعر نو: حسین رضایی از خراسان رضوی، علی اسداللهی از تهران، نفرات دوم شعر نو: سمانه عابدینی از تهران، حافظ عظیمی از تهران، نفرات اول شعر نو: حسین مرادی از سیستان و بلوچستان، سجاد صوری از همدان. نفرات شایسته تقدیر شعر کلاسیک: وحید برزگر از چهار محال و بختیاری، محمد رفیعی از قم، نفرات سوم شعر کلاسیک: علیرضا رجبعلی زاده از اصفهان و حسین جنت مکان از سمنان، نفر دوم شعر کلاسیک: علی ثابت قدم از اصفهان، نفر اول شعر کلاسیک: علیرضا بدیع از خراسان رضوی. گفتنی است، هفتمین جشنواره شعر و داستان جوان «مینودر» با حضور شعرا و داستان نویسان جوان از سراسر کشور و به همت مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری 28 و 29 مرداد در تالار سوره برگزار شد. |
سوم این که:
همان گونه که پیش ترها نیز عرض کردم سومین مجموعه بنده که گزیده اشعار است توسط انتشارات تکا و با نام گنجشک های معبد انجیر روانه ی بازار شد:
گنجشک های معبد انجیر
گزیده اشعار علیرضا بدیع
ناشر: نشر تکا (توسعه کتاب ایران)
چاپ اول: تهران 1388
شمارگان: 8000 نسخه
بها: 1600 تومان
160 صفحه – 82 غزل و 4 چارانه
علاقه مندان برای تهیه ی این مجموعه می توانند به نشانی زیر مراجعه نمایند:
تهران/ خیابان انقلاب/ خیابان فلسطین/ بین فلسطین و صبای جنوبی/ موسسه انتشارات های فرهنگی و هنری ایران/ کتابفروشی تکا.
و یا با شماره تلفن زیر تماس حاصل فرمایند:
02133982001
و در پایان با هم غزلی از این مجموعه می خوانیم:
بهكبريتنيمهسوز ديارم
دكتر محمدرضا شفيعيكدكني
كهنسباشميرسد بهدرختانسترگ
«كوچهباغهاينيشابور»
كبريتهاي سوخته در سطل آشغال عينا شبيه شاعر از سر گذشتهاند
تا پيك نيك بدقلقيشعلهور شود، لبّيك گفتهاند و سپس در گذشتهاند
كبريت نيز، پشت تريبون قوطياش خواندهست بارها غزل از جنس روشني
البتّه عرض ميكنم اين هر دو جان به كف از خير زندگاني بيشر گذشتهاند
كبريت نيمهسوز ـ كه ماييم ظاهرا ـ، بر شانهاشرسالت سنگين روشنيست
كبريتها كلاساكابر نرفتهنيز، از رهبر و امامو پيمبر گذشتهاند
تصريحميكنم متشاعر زياد هست؛ از جمله: حاج حضرت فندك! كه گاه گاه
از روی گاز معده بيانيه ميدهد ـ اين واعظان نرفته به منبر، گذشتهاندـ
* * *
يكقوطي مكعب و يك سيخ سوخته يك گور و نعش شاعر و لبهاي دوخته
اينهر دو، متهم به گناهي مشابهاند: از چارچوب خويش فراتر گذشتهاند...
علیرضا بدیع
شهيد اول بوسه!
مگر كه خون من است اين كه مي شود نوشت؟
كه پيك اولش اين گونه برده از هوشت
كليددار تويي اي نگاهبان بهشت
بگير دست مرا و ببر به آغوشت
كشيده اي به ظرافت كمان ابرو را
به قصد جان من و خلق تا بناگوشت
سياه بخت تر از موي سربه زير تو شد
هر آن كسي كه سرش را نهاد بر دوشت
شهيد اول اين بوسه ها منم... برخيز!
نشان بزن به لب آخرين كفن پوشت...
علیرضا بدیع
سلام
سومین مجموعه غزل هام با نام "گنجشک های معبد انجیر" روانه ی بازار شد.
این مجموعه ی ١٥٨ صفحه ای در برگیرنده ی ٩٦ غزل است که ٤٥ غزل آن پیش از این در مجموعه ی نخست ام یعنی "حبسیه های یک ماهی" منتشر شده بودند. تعدادی دیگر نیز از غزلیات این مجموعه ٥ ماه پیش از این در مجموعه ی "از پنجره های بی پرنده" به دست اهل بیت رسیده اند. تعدادی نیز از غزل ها نخست بار است که به کام تان چکیده می شود. امید که خوش بیاید.
گفتنی ست که علی رغم گفته ی بسیاری از سایت ها از جمله نوید شاهد که این مجموعه را مناسبتی خوانده بودند باید به عرض برسانم که جز ۵ غزل مناسبتی، مابقی غزل ها از نظر محتوا آزاد بوده و متاسفانه نمی توان این اثر را به مناسبتی خاص که این سایت ها عنوان نموده اند پیوند داد.
دوستان برای تهیه ی این مجموعه که به همت انتشارات تکا (توسعه کتاب ایران) با قیمت ١٦٠٠ تومان منتشر شده است می توانند به نشانی زیر مراجعه نمایند:
تهران: خیابان انقلاب/ خیابان فلسطین/ بین فلسطین و صبای جنوبی/ موسسه سازمان های فرهنگی هنری ایران/ انتشارات تکا.
سلام دوستم!
ديري ست كه از دشنه و دشنام به دورم
من ماهي خو كرده به اين تنگ بلورم
از دوستي دشمن و از دشمني دوست
گهواره ي لذت شده چون ذلت گورم
***
پرورده ي نازم؛ چه نيازم به پري ها؟
حالا كه خود ماه در افتاده به تورم
پيشاني ات اي دوست جهان تاب تر از پيش
آيينه ي مصداقم و وابسته ي نورم
نه غوره، نه انگور! شرابم بكن اي عشق!
يا بي نمكم اين همه يا آن همه شورم
اي آينه! هم صحبت من باش كه ديري ست
بي سنگ صبور است دل تنگ صبورم
علیرضا بدیع
6/5/88
توی اتاق عمل دکتر بی هوشی خواست به چیزهای خوب فکر کنم. خوب سوال ندارد که! من به تو فکر کردم. خواستم داد بزنم که آقای تیغ! نیازی به این ماده های بی هوشی زای به درد نخور وارداتی نیست. من همین که به او فکر کنم از هوش می روم. اما انگار کمی دیر به این فکرافتاده بودم... هنوز داشتم با پرستار ها بلند بلند می خندیدم که سرم سبک شد و رفتم گوشه ای از سقف نشستم تا کارم تمام شود. راستش به عادت کودکی دستم را زده بودم زیر چانه ام و ته مدادم را می جویدم. سعی داشتم غزلی بنویسم اما بی فایده بود انگار. حوصله ام داشت سر می رفت که کار تمام شد. در ریکاوری به خودم آمدم و سخت گریستم.. شنیده بودم که هر که در ریکاوری آن چه را که در عالم واقع نمی تواند بر زبان می راند... شنیده بودم و حالا می دیدم. کاش امکانش بود تصویر لحظه ی به هوش آمدنم را کنجی از این صفحه ی مجازی می گذاشتم تا شما هم بدانید شاعر عملی! تان چه حرف هایی برای گفتن دارد و توان گفتنش نیست...
غزل زیر را در حال و هوایی بین هوش و مدهوشی و هذیان فریاد زده ام...
"در کلبه ای به نام اتاق عمل"
و عشق آمد و با شوق انتخابم کرد
مرا که شهر کر و کور ها جوابم کرد
سمند نقره نل اش را شبانه زین کردیم
گرفت دست مرا، پای در رکابم کرد
و عشق چشم مرا بست و مشت من وا شد
و عشق بود که وابسته ی نقابم کرد
مرا به جنگلی از وهم و نور و رؤیا برد
میان کلبه کمی ورد خواند و خوابم کرد
و عشق هیات دوشیزه ای اصیل گرفت
سپس به لهجه ی فیروزه ای خطابم کرد
کنار شهوت شومینه سفره ای گسترد
نشست پیشم و شرمنده ی شرابم کرد
دو تکه یخ ته هر استکان می انداخت
و عشق بر لبم آتش نهاد و آبم کرد
گرفت دست مرا در سماع بی خویشی
و چند سال گرفتار پیچ و تابم کرد
و عشق دختری از جنس شور بود و شراب
خمار بودم و با بوسه ای خرابم کرد
***
و عشق آمد و دستور داد: حاضر شو!
در این کویر نمان چشمه ای مسافر شو!
و عشق بغض مرا از نگاه خیسم خواند
گرفت زندگی ام را و گفت: شاعر شو!
و عشق خواست که این گونه در به در باشم!
كه ابر باشم و يك عمر در سفر باشم!
علیرضا بدیع
سلام. راستی دوستان هنوز زنده ام!
سلام دوستان
۱۲ ساعت دیگر عملی در پیش دارم و نیازمند دعای خیرتانم...
آخر این هفته نیز عملی دیگر...
غزلی بخوانیم با هم تازه چون حلوا منتها کمی تلخ...
این حلوای تلخ نذری ست. نذر همو که می دانیم...
شهيد عشقم و ...
اگر تمام جهان رو به من قیام کند،
نمی شود که ازین سرزمین جدام کند
حرام باد به آن جنگجو حریم وطن
که در ضیافت خون فکر ننگ و نام کند
به روز واقعه بردار ابروانت را
که هر که آمده شمشیر در نیام کند
مگیر حال مرا تلخ روی من! که شراب
به کام دُردکشان خویش را حرام کند
شهید عشقم و در خورد دیدنت؛ مؤمن
پس از ادای تشهد به حق، سلام کند...
علیرضا بدیع
دوستان برای تهیه ی مجموعه شعر از پنجره های بی پرنده به نشانی های زیر مراجعه نمایند:
مشهد: پشت باغ نادری/ کوچه شهید خوراکیان/ مجتمع گنجینه ی آفتاب/ کتاب آفتاب
تهران: روبروی دانشگاه تهران- پاساژ فروزنده - انتشارات خانه ی شاعران
نیشابور: خیابان ایستگاه/ کلبه کتاب کلیدر
دوستانی که مایل به دریافت کتاب هستند به صورت کامنت ابراز بفرمایند تا در خدمت شان باشیم.
تلفن بنده: ۰۹۱۵۳۵۲۹۳۶۳
تلفن ناشر: ٠٩١٢١۴٩۴٣٠٢
یا عشق تا عشق!
سلام دوستان
سكوت هميشه هم نشانه ي رضايت نيست..
غزلي نوشته ام تا كمي دلم خالي شود باشد كه شما نيز دست پر به خانه بازگرديد...
تسبيح اشك
آوخ ازين زمانه كه هر دوست دشمن است
آه كدام آينه بر دامن من است؟
هم از تو در گريزم و هم از تو ناگزير
دامن به دست دارم و دستم به دامن است 1
چشمم به هرم اشك دلت نرم كرد و اين
تاثير آه گوشه نشينان در آهن است
گفتم به اشك؟ بر مژه ام ردَ اشك نيست
تسبيحْ پاره اي ست كه در بند سوزن است
كنكاش كن دليل جوان مرگي اش چه بود؟
اين گل جز اين كه خون هزارش به گردن است
تفكيك كن به چشم من اغيار و يار را
چشمم به انتخاب تو اي عشق روشن است
عليرضا بديع
10/4/1388
۱. دامن به دست داشتن كنايه از فرار نمودن از كسي يا چيزي ست.
دوستان برای تهیه ی مجموعه شعر از پنجره های بی پرنده به نشانی های زیر مراجعه نمایند:
مشهد: پشت باغ نادری/ کوچه شهید خوراکیان/ مجتمع گنجینه ی آفتاب/ کتاب آفتاب
تهران: روبروی دانشگاه تهران- پاساژ فروزنده - انتشارات خانه ی شاعران
نیشابور: خیابان ایستگاه/ کلبه کتاب کلیدر
دوستانی که مایل به دریافت کتاب هستند به صورت کامنت ابراز بفرمایند تا در خدمت شان باشیم.
تلفن بنده: ۰۹۱۵۳۵۲۹۳۶۳
تلفن ناشر: ٠٩١٢١۴٩۴٣٠٢
یا عشق تا عشق!